داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی

خرید بک لینک
منبع تصویر،SOCIALMEDIA۲۴ شهریور ۱۴۰۲ - ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۳محمد محمدعلی، نویسنده ، منتقد و عضو کانون نویسندگان ایران روز پنجشنبه ۲۳ شهریور ماه در سن ۷۵ سالگی دور از وطن، در ونکوور کانادا، چشم از جهان فرو بست.محمد محمدعلی بارها گفته بود هنگام نوشتن داستانها و رمانهای خود، بهویژه درباره موضوع مرگ، احساس نزدیکی به آن را دارد. او میگفت: «وقتی داستان مینویسم، مرگ را بیشتر احساس میکنم و گمان میکنم که زیباست و نزدیک.»جواد مجابی، نویسنده، شاعر و منتقد در گفتگو با وبسایت بی بی سی فارسی فقدان محمد محمد علی را یک ضایعه دانست و گفت: «من تصور میکنم ما این سالها از او محروم شدیم، هم ما از دیدارش محروم شدیم و هم بسیاری از شاگردانش که همواره از او می آموختند. اما آنچه مهم است این است که ما بیاموزیم و بیاموزانیم و محمد محمدعلی در این جایگاه یگانه بود.»حافظ موسوی، شاعر، منتقد و عضو کانون نویسندگان ایران نیز در یادداشتی که در اختیار بی بی سی فارسی قرار داده نوشته است: «امروز صبح وقتی که از درگذشت محمد محمدعلی باخبر شدم، تکان خوردم. باورم نمیشد. از اخبار و عکسهایی که از او در فضای مجازی منتشر میشد، چنین به نظر میرسید که فعال و شاداب و سرزنده است. دریغا که مرگ گوشش بدهکار این حرفها نیست و او را چنین غافلگیرانه از ما ربود.» حافظ موسوی در یادداشت خود، محمد محمد علی را پرکار و خلاق، و یکی از خوبان روزگار توصیف کرده و نوشته است: «در چند سال آخر انتشار مجله کارنامه، همکار بودیم. کاردانی و فروتنیاش کار کردن با او را برای من لذتبخش میکرد. احساس مسئولیت نسبت به داستاننویسان جوان و اینکه میکوشید در هر فرصتی فضایی برای معرفی آنها فراهم کند موجب شده بود که همواره گروهی از جوانها گر داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 3:56

خواهر بگو از شهلا پروین روح PDFاصلیPDF اصلاح شدهWordخواهر جان دستم به دامنت نیفتی که بچه توی بغلم خوابیده. بیا من ساکم را برمیدارم. همین جا تهات را زمین بگذار و پایت را خلاص کن. برای زیارت دیر است. دیگر مشکل دستت به ضریح برسد. شما هم اگر حاجت میخواهی و قصد شب ماندن داری باید میآوردی و دخیل میبستی. طناب من قرمزه، اون پایین، پایین ضریح، همان قرمز پلاستیکی. گمانم شما مرتبة اولی است که این موقع آمدهای اما من دیگر راه و چاه دستم آمده، ساعت سه و چهار بعد از ظهر که هنوز خلوت است میآیم و دخیلم را میبندم اون پایین. بعد از همانجا دنبالهاش را از زیر فرش رد میکنم تا این جا. این جوری دیگر توی دست و پای دیگران نمیگیرد. یک بار طناب، پوست مچ پایم را برید. از سوزشش تا صبح عاجز شدم آخر من زیاد میآیم همیشة خدا هم همین جا مینشینم. هوایش کم است. در عوض دم راه نیست... یک کم آرام بگیر. این جوری فقط سوی چشمهایت را میگیری. به جایش دعا بخوان و حاجت بطلب. اگر مریض داری ختم عمن یجیب بگیر، «و ان یکاد» هم خوب است. اگر هم زندانی داری یک دعای خوب توی مفاتیح بلدم که فقط مخصوص همین است. برای شوهر خودم پنج سال بریده بودند. چه کشیدم. مسلمان نشنود، کافر نبیند. او توی حبس بود و من مانده بودم بیخرجی، بیپناه. این جور مواقع از جوانک تازه تکلیف بگیر تا پیرمرد سکتهای هفتاد ساله از آدم توقع بیجا دارند. خدا هیچ زنی را بی سایة سر نکند هر چه داشتم و نداشتم فروختم و خوردم تا یک شب که مثل حالای شما دلشکسته و ناامید آمده بودم اینجا و زار میزدم یک خانم نورانی همین دعایی را که میگویم یادم داد و گفت وخمه بردار* که هفت شب دوشنبه بیایی و هفتاد بار بخوانی. یک قفل هم بگیر ببند به ضریح و نیت کن تا زندانی داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 3:56

دانلود  PDFبهروز خواهد شد.فتحنامهی مغانهوشنگ گلشیریبالاخره ما هم شروع کردیم. شیشههای سینماها قبلاً شکسته شده بود. یکی دو سنگ که انداخته بودند، شیشههای قدی ریخته بود پایین. نئون سردرها را بعدها که چیز دندانگیری پیدا نمیشد شکستیم. از بانکها خیلی محافظت میشد. همیشه یکی دو پاسبان جلو هرکدام بودند، با هفتتیر یا ژ۳. اما آخر مگر میشد بچههای ده دوازدهساله را به رگبار بست. سنگها بالاخره از میان شبکههای آهنی حفاظ شیشهها رد میشد و شیشهها جیرینگی میکرد و پخش بانک میشد. خوب تا اینجا کارمان عیبی نداشت. چند تا زخمی داده بودیم. یک پسربچه تیرکمان به دست – پسر حسن آقا بزاز – هم تیر خورد، درست میان پیشانیاش. ماند میخانهها و مجسمة میدان شاه.ما که نمیتوانستیم. اغلب میخانه چیها آشنا بودند. سلام و علیک داشتیم. تازه از خود مردم بودند، آنهم توی شهر ما که فقط یک پارک دارد با درختهای یکیدوساله. نیمکتهای دور میدان کهنه هم بود که بیشتر جای بازنشستهها بود. عصر که فوارههای چهار گوشه میدان جستن میکرد نیمکتها پر میشد از پدربزرگهای عصابهدست و کلاه شاپو به سر. بالاخره توی دهه محرم شیشههای دو میخانه، آنهم بسته خرد شد. بعد دیگر دستوبالمان باز شد. اول از میخانه مجیدیه شروع کردیم. مشتریها به یک توپوتشر ما دررفتند. بطریها را – انگار که آجر باشند- دستبهدست میکردیم و بر جدول پیادهرو میشکستیم.علی آقا جیغ میزد که “آخر نامسلمانها، چرا میشکنید؟ میگفتید میبستم.”بعد جلو یکی را گرفت که: “حسن جون، تو یک چیزی بگو. نگذار مرا به خاک سیاه بنشانند.”که یکی – نفهمیدم کی- با مشت درست کوبید وسط صورت علی آقا، روی آن بینی قلمی علی آقا و ردیف دندانهای سیاه شدهاش، علی آق داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 3:56

صفحه بندی